تبليغاتX
زوج جهانگرد ناشنوا

سلام دوستان عزیز

وبلاگم به پرشین بلاگ انتقال یافت

زوج جهانگرد ناشنوا

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 18:55 توسط زوج |

تونس کشوری در شمالی ترین مناطق آفریقا و همجوار با دریای مدیترانه است

پایتخت این کشور به نام تونس ،به زبان رسمی مردم تونس عربی و زبان دوم آن فرانسه است.

 

هواپیما بر فراز مونستر

هتل مدینا

مدینا شهرکی که قلعه قدیمی به سبک اندلس فوق العاده زیبا، در داخل محوطه جاهای دیدنی مختلف مجموعه شهربازی و پارک آبی (کارتاژ لند)  -سینما - بازار و رستوران همه چیز دارند 

در قدیمی به سبک اندلس

لباس محلی و بومی بربر تونس

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 18:28 توسط زوج |

خانه ملک 

از جمله ساختمانهایی است که در حدود دهه 60 سال 1260 هجری شمسی به سبک اوایل دوران تجدید طلبی معماری ایران ساخته شده


حاج حسین ملک در سال 1250 خورشیدی در تهران متولد شد نام پدر محمد کاظم ملک التجار و مادر عزیزه خانم بود در سال 1323 قمری در مشهد اداره املاک پدر را در دست گرفت با دختر متولی مسجدگوهرشاد ازدواج کرد این خانه رااز صاحب اول آن خریداری ومحل سکونت خانواده خود در مشهد قرار داده بود 

حاج حسین ملک جز بزرگترین واقفان معاصر می باشند از جمله وقفهای کتابخانه شخصی ملک - چند پارچه ملک در سال 1340 - دو بیمارستان - باغ وکیل آباد - 200 هکتار زمین به فرهنگیان مشهد -باغ صبای تهران - شیرخوارگاه - باغ ملی و ....

متاسفانه عکس گرفتن داخل ممنوع بود.

گنبد سبز

پلان گنبد سبز 8 ضلغی ودارای 4 ایوان است. مدفن شیخ محمد مومن عارف میباشد. در دوره صفویه بنیان گردیده است.


بدون شرح 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 18:10 توسط زوج |

سلام 

چند وقت است که عکس و مطالب  را نگذاشتم بخاطر اینکه آپلود عکس کار نمیکند 

حرصم را در می آورد...




+ نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 16:53 توسط زوج |

محوطه باستانی شادیاخ  دوره مهم تاریخ  سلجوقی – خوارزمشاهی- ایلخانی

 شادیاخ از دو واژه (شدی) و (اخ) تشکیل شده  که به معنی (شادی آفرین) میباشد و در برخی متون هم با عنوانهای شادکاخ - شاد جهان - شاد مهر نام برده شده است شادیاخ تا اوایل قرن سوم هجری باغی در سمت جنوب غربی شهر کن نیشابور بوده  و از سال 205 قمری که نخستین زیستگاها ساخته شد تا سال 669 قمری همواره دستخوش فراز و نشیبهای فراوانی بوده و در این سال بر اثر زلزله به کلی ویران شد و متروک گردید

از جمله تالارهای عام و اندرونی کارگاههای عصاره کشی انگور – اهنگری – شیشه گری – سیاه چال...

 

 آرامگاه عطار نیشابوری

 فریدالدین محمد بن عطار نیشابوری عارف و شاعر نامدار در سال 540 ق پای به عرصه حیات نهاد و در سال 617 ق در سن کهولت مقارن با حمله مغولان در خراسان شهادت رسید

 

نخستین بنای  آرامگاه عطار در قرن هفتم هجری در محله شادیاخ ساخته شد و در دوره تیموری توسعه یافت

ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 18:6 توسط زوج |

مجموعه تاریخی مذهبی باغ و بقعه قدمگاه رضوی - بنای قدمگاه - کاروانسرای قدمگاه (نیشابور)

بنای قدمگاه - زیارتکاهی مذهبی ، قرن یازدهم هجری

قدمگاه نخستین منزل بعد از نیشابور در جاده معروف ابرایشم بود که در قرون و سده های پیشین های به سبب فراورانی مسافران زائرین و بازرگانان بناهای عام المنفعه و حکومتی از جمله چاپارخانه و حمام در این مکان وجود داشته است و حضور مبارک حضرت امام رضا (ع) در جریان هجرت تاریخی و سیاسی ایشان از مدینه به مرو میباشد قدمکاه با طرحی چهار ایوانی و گنبد بلند بر روی آن و تزئینات کاشیکاری در سال 1020 ق به دستور شاه عباس صفوی بنیاد گردیده است.

قدمگاه علی ابن موسی الرضا (ع)






قدوم مبارک امام رضا علیه السلام

چشمه حضرت رضا (ع)

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 17:20 توسط زوج |

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم از کشیش پرسید

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است 

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد 

بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری

 مردک گفت من   روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

+ نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389ساعت 18:53 توسط زوج |

روز ۴ آ‌ذر

چهل و چهارمین سالگرد خاموشی استاد جبار باغچه بان بنیانگذار آموزش و پرورش ناشنوایان ایران

 یکدقیقه سکوت به احترام استاد جبار باغچه بان

شعر ناشنوایی

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 12:35 توسط زوج |

لذت زندگی

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد...

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! 

آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!! 

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! 

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...! 

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد. 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 17:38 توسط زوج |

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد. هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش وشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد. طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

------------ --------- --------- --------- --

بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه می‎کند و به مبارزه می‎طلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار می‎سازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی می‎سازد، آنچنان که هیچ اراده‎ای از خود نداریم و نمی‎توانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کرده‎ایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسان‎تر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.

امّا، به خاطر داشته باشیم، که خدا در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بی‎کران زندگی هدایت می‎کند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک می‎داند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.

 

+ نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 14:12 توسط زوج |